جمعه سی و یکم مرداد 1393

دل

کار دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد

ناله کنم بگویدم، دم مزن و بیان نکن

نوشته شده توسط me در 9:56 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393

این قدر دلم می خواست می نوشتم، اما نمی تونم.

 

نوشته شده توسط me در 22:25 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393

..

سکوت همه جا را گرفته است

و ادامه خواهد داشت...

نوشته شده توسط me در 22:41 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم مهر 1392

?what part of no don't you understand


?what part of no don't you understand

این جمله انگار همه ی معنی زندگی من شده است. انگار کسی به من این جمله را می گوید.

نوشته شده توسط me در 11:49 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم شهریور 1392


جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود
عقل سرپیچیده بود از آنچه دل فرموده بود

عقل با دل رو به رو شد ، صبح دلتنگی بخیر
عقل برمی گشت راهی را که دل پیموده بود

عقل کامل بود ، فاخر بود ، حرف تازه داشت
دل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بود

عقل منطق داشت ، حرفش را به کرسی می نشاند
دل سراسر دست و پا می زد ، ولی بیهوده بود

حرف منّت نیست اما صد برابر پس گرفت
گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود

من کی ام؟! باغی که چون با عطر عشق آمیختم
هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود...

فاضل نظری

نوشته شده توسط me در 20:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1392

دلبسته افلاک


ای زندگی بردار دست از امتحانم
چیزی نه می دانم نه می خواهم بدانم

دلسنگ یا دلتنگ چون کوهی زمینگیر
از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم

کوتاهی عمر گل از بالانشینی ست
اکنون که می بینندخوارم،در امانم

دلبسته ی افلاکم وپابسته ی خاک
فواره ای بین زمین وآسمانم

آن روزاگرخودبال خودرا می شکستم
اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم؟!

قفل قفس باز وقناری ها هراسان
دل کندن آسان نیست!آیا می توانم؟!

فاضل نظری

نوشته شده توسط me در 20:39 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392

تصمیم رهائی


خدایا مثل آدم های بی پناهی که دیگر خانه شان حریم خصوصی شان نباشد به اینجا پناه آورده ام. وقتی در خانه ی آدم کسانی باشند که از محرم دانستنشان پشیمان شده ای...شاید هم پشیمان نه بلکه احساس بی ارزشی کرده باشی، انگار حقایق تو بازیچه ی آنها باشد،همین میشود. بعضی چیزها برای من خیلی طلائی و درخشان هستند ولی برای دیگران فقط سرو صداست.

دیروز رفته بودیم باغ رضوان. سر قبر حامد..پسر مهندس موسوی. تو بچگی وقتی می رفتیم خونشون همیشه با هم بازی می کردیم. اما بیشتر از 15 سال بود که ندیده بودمش. ناراحتی قلبی یکباره و رها شدن همیشگی.. اونم یکی دوماه بعد از فوت مادربزرگش. بعد هم روی مادر بزرگ خاکش کرده بودند. بهش حسودی م شد. از جسارت و تصمیمش تعجب کردم. مدتهاست تصمیم دارم از خدا بخواهم مرگ را برایم برساند ولی انگار از اونچه به سر پدر و مادرم خواهد آمد می ترسم. من هم اگر بعد از مادربزرگم آن امید واهی تلاش را نداشتم از خدا مرگ را خواسته بودم...به زبان هم زیاد گفته ام. اما ته دلم آماده نیستم. خودم هم می دانم در کار این دنیا آنقدر غرق شده ام که آمادگی لازم را ندارم. حتی برای مردن!

این روزها بیشتر دارد باورم می شود که اگر از خدا جدا بخواهم مرگ را برایم مقرر می کند. چیز نشدنی نیست. خوش بحالش..جدا خوش بحالش که این قدر برای رفتن مصمم و مطمئن بود. من یا باید برای زندگی کردن مصمم شوم یا برای مردن...یادم آمده که همیشه می خواستم کارت اهدا عضو بگیرم ولی هنوز نگرفته ام. همیشه به همه گفته ام اگر اتفاقی افتاد 15 روز صبر کنند و بعد اعضایم را ببخشند.

اما چه کس میداند کی، کجا و چطور خواهم مرد؟

نوشته شده توسط me در 16:18 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم بهمن 1391

رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ

۲۴ قصص

نوشته شده توسط me در 12:7 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم مرداد 1391

صولت غم

این روزها تمام حال من بی تابی از شدت غصه است...


نوشته شده توسط me در 15:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم تیر 1391

خدایا

دستم از دعا کردن کوتاه شده...زبانم به دعا برای ستمگر نمی چرخه

من اصلا از چیزی خبر ندارم که بخواهم دعا کنم. برای همین است که به تو می گویم هر کار می خواهی بکن.آیا کسی هست که دست مرا بگیرد؟ آیا کسی هست که یاریم کند؟

به من بگو چرا کسی ..

نوشته شده توسط me در 22:40 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر